محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
51
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
پيغامبر عليه السلام انداخت مردى بود از بنى اميّه ، نام او عقبة بن ابى معيط ، و با پيغامبر عليه السّلام دوستى داشتى و مسلمان نشده بود . و چون پيغامبر عليه السلام به مزگت اندر آمدى ، آن عقبه بيامدى و پيش پيغامبر بنشستى . و چون پيغامبر قرآن خواندى استماع مىكردى و او را خوش آمدى و گفتى هرگز هيچ سخن و هيچ شعرى از اين فصيحتر نشنيده ام . و پيغامبر عليه السلام اميد مىداشت كه او مسلمان شود ، و او را دوستى بود كه او را ابّى بن خلف الجمحى خواندندى . يك روز عقبه سوى وى شد . آن ابّى خلف با وى سخن نگفت ، و نزديك او بنشست گفت : يا برادر چه كرده ام كه با من سخن نگويى ؟ گفت : تو بدين صابى بگرويده اى و پنهان به دين او اندر شده اى . و ايشان پيغامبر را عليه السلام صابى خواندندى . پس عقبه به لات و هبل سوگند خورد كه به دين او اندر نشدم . وقتها نزديك او بنشينم و آن فصاحت سخنان او بشنوم اين سخن كه او همى گويد كه بر من از آسمان فرود آمده است و مىخواند ، و آن سخنى بس فصيح است . اكنون اگر تو خواهى هرگز با وى ننشينم كه مرا دوستى تو به است از نشستن با وى . ابىّ خلف گفت : قريشيان همى گويند كه تو به دو بگرويدى ، پس سخن گفتن و دوستى با تو حرام كردم تا آنگه كه به انجمن محمّد شوى ، چون او در انجمن نشسته باشد ، و او را سرد گويى و خيو در روى وى اندازى تا قريش ببينند و بدانند كه تو متابع او نشده اى . آنگه چون اين بكرده باشى من با تو سخن گويم . عقبه گفت : چنين كنم . و نگاه همى كرد تا وقتى كه پيغامبر عليه السلام نشسته بود و ياران گرد او اندر نشسته بودند . عقبه بيامد و پاى به گردن ياران در نهاد تا به نزديك پيغمبر آمد . آنگه خيو در روى پيغمبر انداخت و باز گشت به سوى ياران . و پيغمبر را عليه السّلام آب از چشم بجست . خداى عزّ و جلّ وعده كرده بود مر پيغمبر را كه ترا از مكّه بيرون برم و بر ايشان نصرت دهم . پس پيغمبر مر عقبه را گفت كه با خداى تعالى نذر كردم كه اگر در بيرون مكّه ترا بگيرم بفرمايم تا سرت بردارند . چون به روز بدر ، پيغمبر و ياران بر مشركان مكّه ظفر يافتند و بسيارى برده كردند ، چون بردگان بر پيغمبر عرضه كردند ، اين عقبه را يسير ريسمانى به گردن